تبليغاتX
ققنوس آبی

ققنوس آبی

طنز-فرهنگی-هنری-ادبی(چه قدر تخصصی!!!)

اما بشنويد از اوضاع و احوال اکران پرده نقره اي که همچنان با فروش بالاي اخراجي ها و غر و لند پايان ناپذير کارگردانش درباره توطئه عناصر داخلي و خارجي براي عدم دستيابي فيلمش به رکورد فروش چهار ميليارد تومان همراه است. بعد از اخراجي ها، مهمان قرار دارد که ظاهرا پاسخ محکمي به فيلم درپيت «بدون دخترم هرگز» است. از صميم قلب اميدوارم که فيلم سازان ايراني با اين استعداد هنري و تکنيکي والايي که دارند، خداي ناکرده به فکر پاسخ گويي سينمايي به فيلم «300» نيفتند و به همان برنامه هاي نقد و بررسي شان اکتفا کنند. بعد از اين دو کمدي عميق و ژرف، فيلم قهوه اي خاکستري سياه و سفيد «خون  بازي» قرار دارد که تهيه کننده آن در اقدامي زيبا براي شعور تماشاگران که به ديدن فيلم مي آيند جايزه اي ورزنده تعيين کرده است که البته مشخص نشده که اين جايزه بابت اين است که شعورشان اين قدر مي رسد که اين فيلم را ببينند يا اين که شعورشان اين قدر نمي رسد که به جاي اين فيلم، فيلم هاي ديگر را ببينند. از ديگر مسائل بحث برانگيز سينماي کشور در اين روزها، عدم انتخاب فيلمي از سينماي ايران براي بخش مسابقه جشنواره  کن براي دومين سال متوالي است. طبعا از سينمايي که يکي از آثار برترش، يک کمدي درام جنگي است که نيمي از ديالوگ هايش الهام گرفته از اس ام اس هاي چند سال اخير است و ديگري فيلم آبگوشتي- هندي که به ضرب بازي با زمان و زور اسم کارگردانش قرار است يک اثر متفاوت قلمداد شود، نمي شود جز اين انتظار داشت. تنها افتخار سينماي ايران در کن حضور خانم نيکي کريمي به عنوان داور است که ظاهرا مسئولان اين جشنواره ديدن ايشان را به ديدن فيلمشان ترجيح داده اند. اما در آخر بشنويد از سنتوري که همچنان بابت صداي بدون مجوز محسن چاوشي به شکل اساسي مشکل دارد. گفته مي شود که دست اندرکاران فيلم قصد داشتند که ترانه هاي فيلم را با صداي بهرام رادان مجددا ضبط کنند تا مشکل اکران فيلم حل شود، اما مسئله اينجاست که لب زدن بهرام رادان در فيلم با صداي چاوشي سينک شده. از آنجا که به نظر نمي رسد فيلم برداري اين شاهکار بزرگ بيشتر از يکي دو هفته طول کشيده باشد، توصيه مي کنيم که صحنه هاي فيلم مجددا با بازي محسن چاوشي و صداي بهرام رادان فيلم برداري شود. از آنجا که همان قدر که محسن چاوشي خواننده است بهرام رادان هم بازيگر است، مي شود اين گونه نتيجه گرفت که همان قدر که محسن چاوشي مي تواند فيلم بازي کند، بهرام رادان هم مي توان آواز بخواند.

+ نوشته شده در  2007/5/21ساعت 14:22  توسط Amin-viagra  | 

 

انيشتين  در تهران
روزنامه جام جم پنج شنبه 23 فروردين در مقاله اي که به بررسي نظريه نسبيت انيشتين مي پرداخت، تصويري از اين فيزيکدان بزرگ چاپ کرده بود که روي تخته مشغول نوشتن بود. همه ما اين تصوير مشهور را بارها ديده بوديم، اما اگر وقت مي کرديم، مي ديديم که نوشته هاي روي تخته هيچ ربطي به معادلات رياضي ندارند. انيشتين به زبان «پينگليش» روي تخته جمله اي خطاب به رئيس جمهور احمدي نژاد نوشته بود.
اهالي مطبوعات مي دانند امکان بروز چنين مشکلي چقدر طبيعي است. کاملا معلوم است که مسئول صفحه در جست وجويي اينترنتي عکسي از انيشتين پيدا کرده و آن را با عجله به صفحه بندي رسانده. کاملا خوشحالم که اين سهو در چشمان مسئولان پي گير، توطئه اي غيرقابل بخشش به نظر نيامده و بدون «هيچ حرف و حديثي» مسکوت مانده است. اما سوال اين است که اگر اين خطا، از جانب هر کدام از روزنامه  هاي منتقد دولت سر زده بود، باز هم اغماض شامل حال آنها مي شد؟

+

بارديگر 300
بحث و جنجال پيرامون فيلم 300 آن قدر زياد بود که يک شنبه شب گذشته من را پاي تلويزيون بنشاند تا براي اولين بار «سينماي ماورا»» را ببينم; اگر چه هنوز نمي دانم نام اين برنامه چه ربطي مي تواند به فيلم تاريخي 300 و نقد آن داشته باشد. تماشاي اين برنامه بعد از 20 دقيقه آن قدر من را عصباني کرد که تلويزيون را خاموش کنم و به سراغ کارهاي خودم بروم. عصبانيت من البته از ديدن خشايارشاه سه متري نبود. آن چيزي که بيشتر در نگاهم زننده بود نوع بحث و نقد آقايان منتقدي بود که با رگ هاي از گردن بيرون زده، صداهاي بغض کرده و حرکات دست اغراق شده سعي مي کردند از هويت ملي ما دفاع کنند.
احساسات و عصبيت آن قدر بر صحبت هاي اين دوستان غالب بود که من با تمام توجه ام نيز نمي توانستم حتي يک جمله از صحبت هاي آنها را بفهمم. بحث از يک نقطه شروع مي شد و در هياهوي فريادها و روي ميز کوبيدن ها به نقطه نامعلومي ديگر مي رفت.
«فرانک ميلر آدمي است که در سين سيتي يک تعدادي تصاوير را مي کشد. کارگردان سين سيتي اين تابلوها را جلوي خود مي گذارد و عين آن را مي سازد. در اين فيلم، يعني جنگ ترموپيل، که عنوان 300 را بهش داده اند، در تيتراژ اول در تمام پوسترها،  در تمام تبليغ ها 300 را جوري نوشته اند که آدم فکر مي کند نوشته اندZOO  يا باغ وحش!»
خب، اگر شما فهميديد همه اين استدلال ها چه ربطي به هم دارند و لوگوي باغ وحش وار چه ربطي به محکوميت 300 و فرانک ميلر دارد، من هم فهميده ام.
 انبوه کاغذها که ظاهرا از کتاب هاي معتبر تاريخي کپي برداري شده بودند روبه روي يکي از منتقدها، او را تبديل به يک «ماشين استناد» کرده بود که هيچ نکته منطقي و قابل دفاعي از حرف هايش ارائه نمي داد. به اين نمونه توجه کنيد:
«تنها چيزي که در بخش اول حرف هايم مي توانم بگويم يک چيز است. آنگونه که ديويد استورناک مي گويد، و آنگونه که پروفسور ريچارد فراي مي گويد، که استاد مسلم تاريخ در هاروارد است، آن چه را که من مي خواهم استناد کنم و از شما هم تمنا مي کنم که اگر مي خواهيد ريفرنس بدهيد، از قول مورخين ايران ما چيزي نگوييم تا متهم به نگاه شوونيستي نشويم، ]منتقد محترم خيلي ساده يادش مي رود از قول استورناک يا فراي چه مي خواسته بگويد [ اتفاقا من مي خواهم به سراغ ويل دورانت بروم، 1935، اين مرد دانا همچنين چيزي در جلد اول و دوم تاريخ تمدن هرگز نمي  گويد. بعد در قسمت دوم و سوم صحبتم استنادهاي ديگري دارم که خوب است. »
يک نمونه ديگر:
«فراي و استورناک در سال 1975 به ايران آمدند، بر روي قبر کوروش نشستند، با شاپور شهبازي و ديويد فراست مصاحبه کردند. بعدا دو کتاب در آمد که خوشبختانه به فارسي ترجمه شده از پير برايان فرانسوي، مورخي که بي طرف است، که ما ببينيم آن چيزي را که گوبلز مي گفت در تاريخ که دروغ هر چه بزرگ تر باشد، مردم دنيا آن را راحت تر باور مي  کنند.»
 اين منتقد در ميانه بحث مدام دست هايش را مشت مي کند، بالا مي آورد، چشم هايش را مي بندد، خم مي شود، بالا مي آيد و با عصبانيت در ميان صحبت هاي منتقد ديگر مي پرد. منتقد ديگر هم اگر چه آرام است اما تمام نيرويش را به خدمت گرفته تا اين بار تئوري توطئه امپرياليسم، ميليتاريسم و فرموليسم را براي هميشه ثابت کند.
منتقد اول: «چيزي که به نظر من جالب است زمان توليد اين فيلم است. چند سال از فيلم اسکندر مي گذرد و اتفاقاتي در اين منطقه افتاده که بي سابقه است...»
منتقد دوم]ميان حرف او مي پرد[: «صبر کنيد. تمام آدم هايي که در اين فيلم نشان مي دهد همه سياه زنگباري هستند. من به پوست صورت شما که نگاه مي کنم غصه مي خورم. ايراني ها به گفته هرودوت (آخه نمي خواهم بگويم) ما، ايراني ها به هيچ کدام از اديان جهان کم احترامي نکرديم و هرگز مسئله نژادپرستي را مطرح نکرديم. در صورتي که غربي ها واژه هايbisagregation ، آپارتايد وRacism  را دارند، ولي ما فقط يک واژه داريم: ]نژادپرستي[...»
من نمي دانم با اين نوع بحث کردن و به نقد نشستن ما به چه سرانجامي خواهيم رسيد. دلايل ساده انگارانه زبان شناختي ]که در بالا آمد[ در موازنه با عصبيت تاريخي و عناد سينمايي در نهايت ميزگردي را شکل داده اند که حاضران آن از کاربرد کلماتي نظير «مهمل» و «دري وري» ابا ندارد و به هر دري مي زنند تا نشان دهند چقدر برحق اند و چقدر مظلوم واقع شده اند. نتيجه نقد هم کاملا معلوم است; آقاي منتقد رو به دوربين مي کند و مي گويد: «فقدان ايدئولوژي در غرب باعث خلق اين فيلم شده است.»
گفت وگوها و مناظره هاي اين چنين احساساتي و هيجان زده در جامعه ما کم نيست. همين هفته پيش بود که روزنامه کيهان با لحني اهانت آميز و «تهديد گر»، به روزنامه اعتماد ملي حمله کرد و يادداشت تحليلي آن را (درباره تاثير دستگيري ملوانان انگليسي بر صنعت توريسم ايران) زير سوال برد و روزنامه اعتماد ملي هم در جوابيه اي اهانت آميزتر «براي شفاي تمام بيماران» دعا کرد!

+ نوشته شده در  2007/5/20ساعت 14:19  توسط Amin-viagra  | 

 

 

 

 

 

شرق آمد...

و دوباره آفتاب از شرق طلوع کرد...

و پس از ماه ها قناعت به اعتماد و همشهری...دوباره شرق!

بی خیال این (......)و شعر ها بابا شرق اومده برو بخر!این فونت شاعرانه رو عوض کن بابا!بدو تا تموم نشده!توقیف(۱) تموم شد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاورقی:

(۱).یک پدیده عادی برای نشریه داران در ایران!

با همین فونت از فرید جون تشکر می کنم!

+

مصاحبه با مسعود ده نمکی

شما جراعت مرا نداشتید!!!

متولد اول ارديبشهت 48 است. اما شکسته به نظر مي رسد. خودش مي گويد به خاطر 20 سال حضور در بطن مسائل سياسي و فرهنگي کشور است; 20 سال پر از جنجال. مي گويد آقاي خاتمي هر9 روز يک بحران داشت، من هر روز 20 بحران دارم. چه کسي باور مي کرد ده نمکي هميشه معترض دهه 70، مردي که نامش هميشه در ناآرامي هاي آن دوران حضور داشت (هر چند خودش مصرانه هر گونه تنش فيزيکي را رد مي کند) حالا به عنوان يک فيلم ساز به بدنه همان سينمايي پيوسته که گروه هاي منتسب به او به بهانه نمايش فيلم هاي ضدارزشي آن را محکوم مي کردند. در گذر سال ها او همچنان اصرار دارد که افکارش تغيير نکرده و تنها ابزارش تغيير کرده است. اما کيست که نداند آن راديکال معترض 10 سال پيش که در واکنش احساساتي خود به تغييرات جامعه ايراني راه را اشتباه رفت، دچار تحولي عيني شده است. در دوره اي او به جاي برخورد با مظاهر بنيادين سرمايه سالاري و تحليل جامعه شناسانه از اتفاقات پيش آمده، ترجيح داد هيزم بر آتش عصبيت بريزد و شکاف هاي اجتماعي و طبقاتي را به دره هايي غيرقابل پوشش تبديل کند.
اما حالا مسعود ده نمکي فيلم ساز است. فيلم سازي  که از موفقيت فيلمش در جشنواره به خود مي بالد، از پذيرش فيلمش در لوکارنو و کن مي گويد و از احترام و ارزش آراي مردم. اخراجي ها، به عنوان يک کمدي جنگي با استقبال گسترده تماشاگران روبه رو شد و سيمرغ بلورين بهترين فيلم از نگاه تماشاگران را به دست آورد. موفقيت فيلم و جنجال هاي پيش آمده در حاشيه نمايش فيلم موجب شد تا يک بار ديگر سراغ او برويم.
در گفت وگويي که خود او اصرار داشت بيشتر روي فيلم متمرکز شويم و ما که اصرار داشتيم از سال ها قبل شروع کنيم. از سال هايي که مسعود ده نمکي و دوستانش وارد ادبيات سياسي و اجتماعي کشور شدند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـ ابتدا از فيلمتان شروع کنيم، فکر مي کني فيلم خوبي ساختي؟
من دوستش داشتم، بازيگرهايم هم دوستش داشتند. بيش از 92 درصد مردم هم دوستش داشتند.
ـ فکر نمي کني فيلمت دو پاره بود؟ يک بخش کمدي و يک بخش جنگي؟
نه، فکر نمي کنم. فيلم تا دقيقه 80 کاملا کميک بود. آن 10 دقيقه آخر کاملا جنگي شد که باز هم لحن طنز داشت. واقعيتش را بخواهيد هيچ کس انتظار نداشت من يک فيلم کمدي بسازم. من جدي ترين حرف هاي معنوي و عرفاني را در قالب طنز زدم. دوسوم فيلم طنز بود. اما نمي خواستم يک فيلم کامل کمدي بسازم. در واقع قصدم نمايش خشونت و واقعيت جنگ بود. در سينماي ما، رزمنده ها معمولا يا سوپرمن هستند يا فرشته. ولي شخصيت هاي فيلم من نه سوپرمن بودند و نه فرشته. خيلي حرف ها براي گفتن داشتم، اما امکاناتم در همين حد بود.
ـ تصوراتت از سينما چقدر با واقعيات همخواني داشت؟
من خيلي از مناسبات سينما را نمي شناختم. راستش چيزي مثل هاليوود در ذهنم بود، اما در عمل با حجمي از عدم امکانات روبه رو شدم. طبيعي است که با اين بضاعت نمي توانيم ماتريکس بسازيم... البته من ساختم! (باخنده) تمام صحنه هواپيماها در فيلم جلوه هاي کامپيوتري بود.
ـ خيلي ها روي نقش شريفي نيا و پيمان قاسم خاني در شکل و شمايل فيلم  تاکيد مي کنند!
من داستان فيلم را نوشتم و دادم دست پيمان. اما سرش شلوغ بود و به دوسه ماه وقت احتياج داشت. ولي من فرصت کافي نداشتم. پس فقط دوسه تا از توصيه هايش را به کار بستم.
ـ و شريفي نيا؟
ما يک مثلث داشتيم. من، آقاي کاسه ساز و شريفي نيا. در اين تيم حرفه اي، شريفي نيا در بخش انتخاب بازيگر نقش کاملا عمده اي داشت.
ـ چرا در کارگرداني کمک نگرفتي؟
مي خواستم کار خودم باشد و با افتخار بگويم کار خودم است. من در بيشتر زمان  فيلم تقريبا استوري بورد داشتم. مي دانم که به جز من، تنها دو کارگردان ديگر هستند که براي کارشان از استوري بورد استفاده مي کنند. فقط در بخش اردوگاه بود که به خاطر شرايط کار مجبور شدم سر صحنه خودم دکوپاژ کنم. در اين شرايط فيلمي از پشت صحنه گرفتيم که از خود فيلم خنده دار تر شد. اسم فيلم را گذاشتيم اخراج اخراجي ها...

ـ کار کردن با بازيگرهاي حرفه اي چطور بود؟
هم سخت و هم جالب. مجموعه اي از ستاره هاي مشهور که در حال رقابت با يکديگر بودند و من دستشان را باز گذاشته بودم تا هر طور مي خواهند کار کنند. مثلا امين حيايي در صحنه دستمال يزدي با چند ديالوگ بداهه کل صحنه را در اختيار گرفت. کارش عالي بود.
ـ شخصيت هاي فيلم به نظرت مي توانستند معرف کل افراد جبهه ها باشند؟
شخصيت پردازي کاراکترها خيلي دقيق بود. من قصه را براساس آدم هايي که مي شناختم ساختم. مثلا ميرزا نماينده عرفان نظري است و روحاني نماينده عرفان عملي. يا جايي که مجيد سوزوکي وارد ميدان مين مي شود، جايي است که پس از اين همه بالا و پايين شدن مي رسد به معبر سلوک. جايي که بايد از عشق مجازي به عشق حقيقي برسد.
ـ عشق مجازي... عشق حقيقي... پس مسعود ده نمکي خيلي تغيير کرده...
من تغييري نکرده ام.
ـ آن ده نمکي که در سال 74 تظاهرات در تهران راه مي انداخت. آن ده نمکي، عشق مجازي و زميني برايش قابل درک بود؟
آن موقع ها نمي خواستيم اين جوري عمل کنيم. نقد دولت اولويت اصلي ما بود. نقد ملت در مرحله بعد قرار داشت.
ـ در سالن سينما، ابوالقاسم طالبي درجلسه نقد و بررسي فيلمش (که قبل از اکران فيلم شما بود) از پشت ميز بلند نشد و گفت ده نمکي خيلي جاهاي شهر را به هم ريخت، حالا من مي خواهم اکران فيلمش را به هم بزنم ببيند خوب است! و شما از طبقه دوم سينما فرياد زديد تو جرات مرا نداشتي!
نه... طالبي اين را نگفت... او گفت...
ـ حالا با جملات آقاي طالبي زياد کاري ندارم. مي خواهم بپرسم برگزاري آن طور تظاهرات، يعني جرات داشتن؟ يا هرج و مرج؟
چرا هرج و مرج. چرا نمي گويي شجاعت؟ خيلي ها سعي کردند کارهاي مرا بکنند اما نمي توانند. آن کاري که مي کرديم اسمش هرج ومرج نبود. متاسفانه دور و بر کارهاي من خيلي جنجال هست. فکر مي کنم عملکرد مرا با جنجال هاي پيرامون کار من اشتباه مي گيريد. آن موقع ما مي خواستيم حرفمان را بزنيم. آن موقع به عملکرد دولت نقد داشتيم. مجبور بوديم اعتراض کنيم. الان شرايط فرق کرده. الان ديگر به خصوص در عرصه مطبوعات کسي سکوت نمي کند و همه حرف مي زنند، اما آن موقع همه سکوت کرده بودند و من بودم که حرف مي زدم.
من درباره خودم حرف مي زنم، نه آدم هايي که دور و برم بودند. من امنيت هيچ جايي را بر هم نزدم. ده نمکي هيچ گروهي را با خودش يدک نمي کشد. آن موقع خيلي ها دور و بر ما بودند که مسئوليت خيلي از رفتارهايي که انجام دادند به پاي خودشان است. ولي من رسما داد مي زدم. اعتراض مي کردم. 
ـ يعني شما وابسته به هيچ گروهي نبوديد؟
نه، من منتقد بودم. مثلا مجله نيويورک تايمز با من مصاحبه کرد و در مطلبش چيزي بدين مضمون نوشت که ده نمکي، مايکل  مور ايران است. من به دوست هايم گفتم که مور حداقل به يک جناح وابسته است، اما من به هيچ جناحي قائل نيستم.
ـ آن زمان اهدافت دقيقا چي بود؟
ببينيد، من همان موقع هم بازيگر نبودم، کارگردان بودم. جريان مي ساختم. در آن زمان خيلي ها معتقد به فعاليت فرهنگي نبودند. بعد از پايان جنگ من گفتم وقت فعاليت فرهنگي است. فعاليت براي حفظ خاطره شهدا و رزمنده ها. اما در اطراف من خيلي ها قائل به اين چيزها نبودند. مرا متهم کردند به ترسيدن و بريدن. هدف من از همان زمان رفتن به سمت نقد دولت بود. من نمي دانم چرا دولتمردان آن زمان مي  خواستند ياد و خاطره شهدا و رزمنده ها را کم رنگ کنند. از عوض کردن اسم خيابان ها تا پاک کردن تصاوير شهدا. به امام نامه نوشتند که تصاوير چهره شهدا در خيابان ها موجب تصادفات رانندگي مي شود. که به جايش عکس هاي تبليغاتي بگذارند. ياد و خاطره ها را پاک کردند و حالا از نسل جديد طلبکارند که چرا همت و باقري را نمي شناسند؟ اينها ارزش هاي ماست و بايد به آنها احترام بگذاريم. البته به هيچ وجه موافق نيستم که اين احترام فقط در انحصار يک طيف خاص باشد.
ـ فيلمت فيلم برگزيده تماشاگران جشنواره شد. نظر مردم برايت خيلي مهم بود؟
مطمئنا. اين فيلم مورد رضايت 92 درصد از آراي تماشاگران بود و من دنبال آنها بودم. مردم عام. به تهيه کننده گفتم فيلم من جنگي است اما فيلم توپ و تفنگ نيست. فيلم آدم هاست براي آدم ها. براي همين ستاره ها را آورديم.
ـ هميشه نظر مردم برايت مهم بوده؟
هميشه... اما راي گيري در جشنواره به شکل نامتعادلي انجام شد. در بسياري از سانس ها نظرخواهي نمي کردند.
ـ در چند مصاحبه با مخملباف مقايسه شده اي...
من چنين مقايسه اي نکردم. خودم هم مخالف اين مقايسه هستم. فکر مي کنيد چرا اين مقايسه را انجام مي دهند؟
ـ خب شايد  چون مخملباف از يک جايگاه به شدت ايدئولوژيک آغاز کرد و بعد...
خب بگذاريد کار شما را راحت کنم. مخملباف که از فيلم «توبه نصوح» شروع کرد، به فيلم جنسيت و فلسفه رسيد. خدا به داد من برسد که از فقر و فحشا شروع کردم!
ـ پس بالاخره قبول داري که تغيير کرده اي ؟
به هر حال چه بخواهي چه نخواهي تغيير مي کني. من هميشه طرفدار تغييرات مثبت هستم.

نویسنده:مهگام پروانه ـ نشریه ی ۴۰ چراغ شماره ی ۲۳۷

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خوای تاسف بخوری پس کلیک کن!     >   http://i8.tinypic.com/25gzd41.jpg

+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 13:22  توسط Amin-viagra  |