تبليغاتX
ققنوس آبی

امشب در مسجد...

 

دوش بعد از ظهرو که می گرفتم٬ منتظر تلفن رضا می موندم. رو مبل نشسته بودمو روزنامه ها رو نگاه می کردم. روزنامه ی بشیر٬ احمدی نژاد: مشکلات دنیا به خاطر مومن نبودن و صالح نبودن مدیران است! عجبا! واقعا افتخاریه این رییس جمهور واسه اهل زمین. فکر کنم وقتی مرد باید مغزشو بکنیم٬ بندازیم تو شیشه بفرستیم ولایت انیشتن تا بغل مغز اون مرحوم ازش نگهداری بشه. هر چند می تونیم قبل از مرگشم این کارو بکنیم!!! در هر حال!

بالاخره رضا زنگه رو زد. باید تا ۸ خودمو به میدون معلم می رسوندم. ساعت ۷:۳۰ بود. می دونستم باید زود تر هم برم. آخه باید مثه همیشه با بلوتوث کلی چیز میز از گوشیم واسش صادر می کردم! عادتمون بود... قبل از اذان تبادل اطلاعات می کردیم! از تبادل لینک جالب تر بود به نظرم!

بالاخره لباسمو پوشیدمو زدم بیرون...

حالا ما که قسمتمون نشده ولی اونایی که رفتن تعریف می کنن که تو عربستان وقت نماز که می شه بقالو چقالو دلال کارو می ذارن کنارو همه می رن واسه نماز. اما تو ایران قضیه برعکسه. تا وقتی اذان نمی زنه همه تو خونه هاشون لم دادن٬ همینکه اذان می زنه همه می ریزن تو خیابون واسه خریدو...! بی خیال! اصلا به ما چه... بالاخره به میدون رسیدم. مثه همیشه شلوغ بود. دختر و پسر و آدمیزاد و غیر آدمیزادو هر چی بخوای توش پیدا می شد... غیر از رضا. خوب البته پیدا کردن موجودی مثل رضا اصلا کار سختی نبود. هیکل ۱۳۰ کیلوییش اون قدر گنده بود که بشه در ۲ دقیقه پیداش کرد. مثه همیشه خز کرده بود روی صندلی های اونوری میدون. فقط یه کم مهارت می خواست! بعد از چاق سلامتی و گله کردن از این که چرا همش من دیر می یامو یه خورده "تبادل اطلاعات!" اذون زدو ما دوون دوون پا شدیم رفتیم به طرف مسجدی که نزدیک اونجا بود.مسجد فاطمه زهرا!

آقا کریمی٬ خادم مسجد٬ مثه همیشه داشت کفاشی مردمو مرتب می کرد. یه عادت بدی که داشت این بود که وقتی باهاش سلام می کردی به اندازه ی یه دقه علیک می کرد! نوار قلب پدر آدمو گرفته تا فلان کسکشو پرس و جو می کرد و گاهی هم... فضولی می کرد. بالاخره رفتیم جلو و ... داخل مسجد شدیم. مثه همیشه حاج آقای ابراهیمی ٬ شیخ مسجد (در حقیقت مسجد شیخ!!!)٬ یه نگاه خصمانه ای بهمون انداخت. عادت داشتم به نگاه های حریصانش. یاد این بچه باز های حریص منو می نداخت. همیشه وقتی اینجوری نگام می کرد. کمربندمو چک می کردم تا ببینم محکم بستمش یا نه. خلاصه نگاه شیخ رو هم با لبخندمون پذیرفتیمو رفتیم ته مسجد نشستیم. مهرو برداشتیمو رفتیم تو صف ها... اونایی که آخر صف بودن معمولا اونایی بودن که جوراباشون سوراخ سوراخ بود. اون جلویی ها هم معمولا اونایی بودن که قبل هاشون سوراخ سوراخ بود... اما جیب هاشون ضخیم ضخیم! مسجدم مثه جاهای دیگه بود... شعار بود که همه با هم برابرن... مثلا اومدیم خونه ی خدا!!!

نماز رو که خوندیم آقا کریمی از در پشتی دوون دوون اومد و گفت که امشب فاطمیه ست و سخنرانیه. باید چایی و کیک و این طور چیزا پخش کنیم به اینایی که تو مسجد نشستن. رفتیم آشپزخونه تا شروع کنیم. تو آشپزخونه که رفتیم همه "بزرگای محل" جمع بودن. همونایی که سرشون قسم می خورنو رو پیشونیشون جای سجده افتاده. همونایی که ریشاشونو اگه افکن بزنی فکر می کنم حدود ۶۰ تا مگس ازش بیفته. همونایی که وقتی می یان تو مجلس ۵۰ نفر واسشون بلند می شن. همونا... اما خوب کمک نمی کردن بنده خدا ها. صحبت می کردن. صحبت می کردن و ناخونک می زدن. خوب آخه از این ها که انتظاری نبود. اینا "همونا" بودن...

همیشه فکر می کردم بخور بخور فقط تو ادارات و سیستم های کلان اقتصادیه. اونم فقط تو نظام ستمگر قبلی. اما از وقتی پام به آشپزخونه ی مسجد وا شده بود فهمیدم این بخور بخور ها زمان و مکان نمی شناسه. همه به بهانه ی دین دارن یه تغذیه ای می کنن. مال حضرت فاطمه ست! بخورین بخورین!

بالخره سینی های چایی آماده شد و شروع کردیم به پخش کردن. همیشه واسم جالب بود که هیشکی تو مسجد واسه خودش چایی بر نمی داره! همه واسه بغل دستیشون چایی بر می دارن. چه بهانه ی خوبی برای نزدیکی! قربونت برم خدا... کاش همه ی دنیا مسجد بود. همین آدم ها ۴۰۰ متر اون طرف تر تو بازارچه چه کلاهایی که سر هم نمی ذارن... سینی اول که تموم شد رفتم که یه سینی دیگه چایی بگیرم. سینی دوم چایی رو که دستم گرفتمو از آشپزخونه بیرون اومدم یه دفعه یه یارویی اومدو سریع سینیو از دستم گرفتو گفت: شما بشین! خسته شدی! من بقیه رو پخش می کنم. می شناختمش. از اون شرورهای لامذهب بود. حدود ۲۰-۲۱ سالش بود. تازه تو بسیج مسجد عضو شده بودودر به در دنبال کارت فعال بسیج. اونم واس خاطر اینکه پول استخرش نصف بشه! از هر فرصتی استفاده می کرد تا بلکه بتونه تو دل مسئول بسیج مسجد جا وا کنه. امشبم می خواست به حساب خودش خود شیرینی کنه. چون تا سینی رو گرفت رفت از همونجایی شروع کرد که مسئول پایگاه نشسته بود. می گن بعضی ها با تیغ ریش می زنن و بعضی ها با ریش تیغ! حکایت این یارو حکایت دسته ی دوم بود...

دور تا دور مسجدو که چایی دادیم٬ موندن اونایی که وسط نشسته بودن. بر خلاف همیشه که آدمای نون به نرخ روزو وسط سود می کنن٬ اینجا وسطیا ضرر می کردن! آخه همیشه آخرین کسایی بودن که چایی می خوردن! خدارو شکر تو این مسجد لااقل یه نشانه ای از عدالت خدا دیدیم!

سینی سوم چایی رو که گرفتمو پخش کردم٬ تقریبا همه چایی خورده بودن. نشستم یه گوشه و شروع کردم به گرفتن باد مفصل های دستمو منتظر شدم عباس آخرین سینی چایی رو بده و بیاد بشینه کنارم. همینجوری که مشغول ور رفتن با انگشتام بودم بهو حیدری٬ بچه بسیجی نخاله ی مسجد٬ پاشد دوون دوون اومد طرفم. با یه حالت ناجوری بهم گفت: این چه کاری بود کردی؟ چرا از آقای ابراهیمی شروع نکردی؟ دستمو به طرف بقیه که نشسته بودن کردمو گفتم: مگه این بنده خداها آدم نیستن؟ گفت: خوب حاج ابراهیمی می خواد الآن سخرانی کنه. گفتم: خوب این بیچاره ها هم می خوام گوش کنن. یه چشم غره ی ناجور بهم رفتو بلند شد رفت. وقتی حیدری رفت٬ بغل دستیم که تیپش به این "دوم خردادی مسلک ها" می خورد گفت: ولشون کن اینارو. حاج ابراهیمیشون نتونست اینارو آدم کنه٬ تو می خوای آدمی کنی؟ خندم گرفت و دستمو گذاشتم رو زانوشو گفتم: الحق!

سخنرانی که شروع شد همه ساکت شدن. ناشی ترین مسجدی ها هم می دونستن که حاج ابراهیمی چه قدر حساسه که ببینه کسی داره وسط صحبتاش حرف می زنه. از همون پشت میکروفون اسم می برد. همه ساکت ساکت بودن. ۱۰دقیقه ای که از سخرانی گذشت. زمزمه ها شروع شد... آقا جلالی و یکی که اسمشو نمی دونم شروع کردن به پچ پچ. محسنی و سادات نژاد. اون و اون. فلانی و فلانی... که یه دفعه چشم های حاج ابراهیمی بالاخره یکیو شکار کرد: آقای براتی٬ از شما انتظار نمی ره وسط صحبت سخنران حرف بزنید... براتی طفلک سرشو پایین انداختو خودش جمع کرد تا شاید از نگاه ها یه کم در امان باشه. بعد از چند لحظه حاج ابراهیمی دوباره شروع کرد. پیش خودم گفتم: حاج ابراهیمی! اگه قرار بود پیامبر مثه تو نهی از منکر کنه...

بالاخره مراسم تموم شد. ساعت ۱۰ بود. دستامو شستمو رفتم که کفشامو بپوشمو برم. همون لحظه محسن رو هم دیدم که داره کفشاشو می پوشه. خیلی وقت بود ندیده بودمش. ۴-۵ ماهی می شد. رفتم جلو و سلام علیک کردم. ازش گله نکردم که چرا بهم سر نمی زنه. چون خودمم خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم. مثه همیشه بهانه آوردیم هر دومون... تقصیر زمونست! باز خدارو شکر مسجد یه بهانه ای است واسه جمع شدن... واسه دیدن دوستای قدیمی.

از مسجد اومدم بیرونو با رضا خداحافظی کردم. تو راه خونه که بودم بارون گرفت. کوچه ای که توش قدم می زدم برقش قطع بود. تقریبا تاریک بود. همین جوری که قدم می زدم ماشین حاج ابراهیمی ویژی از کنارم رد شد. حتی یه لحظه نایستاد ببینه شاید مسیرمون یکی باشه. پیامبر اگه بود... روحانی اونا بودن نه آخوندی که لباس پیغمبر خدا رو دزدیده! حاج ابراهیمی بتاز! من زیر بارون می رم. به قول سهراب زیر باران باید رفت... با همه مردم شهر زیر باران باید رفت... کاش که تو هم زیر بارون بیای.. شاید تو هم... زیر باران باید رفت.

تو راه خونه که بودم٬ اتفاقات مسجد بدجوری فکرمو مشغول کرده بود. همینجوری بود که یه لحظه پیش خودم گفتم: نه خودتونو خواستم٬ نه مذهبو خداتونو!

بارون شدید تر شد. بهتر که چترم رو نیاوردم.

+ نوشته شده توسط Amin-viagra در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 3:43 |
>